شعر معاصر

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

 

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها


حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و
محو دیدار

سبک تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما


ترانه ای بر لبان بادیم


به تن همه شرم و شوخ ماندن

 به جان جویان


ندانم از دور و دور دستان


نسیم لرزان بال مرغی ست


و یا پیام از ستاره ای دور


که می کشاند


بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را


درین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی


که واژه های برهنه امشب


نوشته بر خاک و خار و خارا


چه زاد راهی به از رهایی


شبی چنان سرخوش و گوارا


درین شب پای مانده در قیر


ستاره سنگین و پا به زنجیر


کرانه لرزان در ابر خونین


تو دانی آری


تو دانی آری


دلم ازین تنگنا گرفته


بگو به باران


ببارد امشب


بشوید از رخ


غبار این کوچه باغ ها را


که در زلالش سحر بجوید


ز بی کران ها


حضور ما را

  • علی اکبری
  • ۱
  • ۰

 

با تو از خویش نخواندم- که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

 

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

 

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

 

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

 

فصلها حوصله سوزند.-بپرهیز- که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

 

هرکسی خاطره ای داشت- گرفت از من و رفت

تو بیندیش- که تا بیهده قابت نکنم

  • علی اکبری
  • ۰
  • ۰


بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
‌ای بهار ژرف
به دیگر روز و دیگر سال
تو می‌آیی و
باران در رکابت
 مژده‌ی دیدار و بیداری
تو می‌آیی و همراهت
 شمیم و شرم شبگیران
 و لبخند جوانه‌ها
که می‌رویند از تنواره‌ی پیران
تو می‌آیی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می‌خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق‌ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 در رهگذر خود
 نخواهی دید

  • علی اکبری